English
|
عربی
 
 
 
 
رخدادهای سیاسی

اینها به تدریج گروهی از شیعیان را نیز به دور خویش جمع کردند که عنوان زیدیه بر آنان اطلاق گردید. همانگونه که پس از این خواهیم دید در میان جعفری‌ها و زیدی‌ها اختلافات شدید و مبارزات داغی آغاز شد که در جریان آن، زیدیها، امام صادق - علیه السلام - را آماج ایراد اتهاماتی قرار دادند. در حدیثی آمده است: زیدیان امام صادق را متهم می‌کردند که ایشان اعتقاد به جهاد در راه خدا ندارد. امام این اتهام را از خود رد کرده، فرمود: ولکنّی أکْره أن أدع علمی الی جهلهم.[7] ولی من نمی‌خواهم علم خود را در کنار جهل آنان بگذارم.

 
ب: امام صادق - علیه السلام - و دعوت ابوسلمه

سیاست نخست امام صادق - علیه السلام - یک سیاست فرهنگی و در جهت پرورش اصحابی بود که از نظر فقهی و روایی از بنیان گذاران تشیع جعفری به شمار آمده‌اند. تلاشهای سیاسی امام در برابر قدرت حاکمه در آن وضعیت، در محدوده نارضایی از حکومت موجود، عدم مشروعیت آن و ادعای امامت و رهبری اسلام در خانواده رسول خدا - صلی الله علیه و آله و سلم - بود. از نظر امام صادق - علیه السلام - تعرض نظامی علیه حاکمیت، بدون فراهم آوردن مقدمات لازم ـ که مهمترینش کار فرهنگی بود ـ جز شکست و نابودی نتیجه دیگر نداشت. برای این کار به راه انداختن یک جریان شیعی فراگیر با اعتقاد به امامت، لازم بود تا بر اساس آن قیامی علیه حاکمیت آغاز و حصول به پیروزی از آن ممکن باشد وگرنه یک اقدام ساده و شتابزده نه تنها دوام نمی‌آورد بلکه فرصت طلبان از آن بهره‌برداری می‌کردند. چنانکه در جریان حرکتی که زیدبن علی و پس از آن یحیی بن زید در خراسان به آن دست زدند، بنی عباس بیشترین بهره را برده و در عمل، خود را به عنوان مصداق شعار «الرضا من آل محمد» تبلیغ کردند. همراه با این تلاشها آن عده از طالبیان که بنا به نقل برخی، به طرفداری از جانشینی ابوهاشم بن محمد بن حنفیه فعال بودند به قتل رساندند.
نتیجه کار بعدها معلوم شد؛ زیرا فقه جعفری، بنیانگذار تشیع نیرومندی گشت که روز به روز اوج بیشتری گرفت، اما زیدیه و خوارج که منحصراً در خط سیاست کار می‌کردند، طولی نکشید که دچار محدودیت فرهنگی شده و کم‌کم موضع نسبتا نیرومند خود را از دست دادند و رو به افول گذاشتند. در نتیجه بنی عباس به پیروزی سیاسی ـ نظامی رسیده و زمام امور کشور پهناور اسلامی را به دست گرفتند. این در حالی بود که کاندیدای بنی هاشم، یک نفر از فرزندان امام حسن - علیه السلام - به نام محمد بن عبدالله بود که پس از این از وی سخن خواهیم گفت. در اینجا ازرابطه امام صادق - علیه السلام - با قیام بنی عباس بحث می‌کنیم:
کار اصلی دعوت بنی عباس به دست دو نفر ـ ابو سلمه خلال که به عنوان وزیر آل محمد شهرت داشت [8] و ابومسلم خراسانی ـ انجام شد. چنانکه در جای خود روشن شده، در ابتدا شعار اصلی نهضت دعوت به «الرضا من آل محمد» بود. آنچه که مردم از این شعار در می‌یافتند این بود که قرار است شخصی از خاندان رسول خدا - صلی الله علیه و آله و سلم - که طبعا جز علویان کسی نمی‌توانست باشد، باید به خلافت برسد. ولی ضعف سیاسی علویان و تلاش بی وقفه بنی عباس، مسائل پشت پرده را به نفع دسته دوم تغییر داد. در عین حال تا آخرین روزها، در عراق کلید کار در دست ابوسلمه خلال بود که در کوفه، سفاح و منصور را تحت نظر داشت تا آنکه به محض سقوط امویان از مردم برای سفاح بیعت گرفت. اما چندی بعد به اتهام دعوت برای علویان و اینکه تلاش می‌کرده علویان را جایگزین عباسیان نماید، کشته شد. ماجرا از این قرار بود که ابوسلمه نامه‌ای به امام صادق - علیه السلام - و دو نفر دیگر از علویان نوشت و ابراز تمایل کرد تا در صورت قبول آنها، برای ایشان بیعت بگیرد. امام صادق - علیه السلام - آگاه بود که چنین دعوتی پایه‌ای ندارد. حتی اگر پایه‌ای هم می‌داشت، امام وضعیت را برای رهبری یک امام شیعه مناسب نمی‌دید. از نظر امام صادق - علیه السلام - دعوت ابوسلمه نمی‌توانست جدی تلقی شود. از این رو در پاسخ نامه او، حضرت به فرستاده او فرمود: «ابو سلمه، شیعه شخص دیگری است.»[9] در نقلهای دیگری آمده است که ابومسلم نیز در این باره نامه‌ای به امام صادق - علیه السلام - نوشته بود که امام در پاسخ او مرقوم داشت:
ما أنت من رجالی و لا الزَّمان زمانی.[10] نه تو از داعیان من هستی و نه زمان، زمان من است.
در هر صورت، عکس‌العمل امام در برابر این حرکت، احتیاط و عدم موافقت با مفاد دعوت بود. چنانکه اتخاذ همین مواضع را با عبدالله بن حسن درباره فرزندش محمد ـ نفس زکیه ـ نیز توصیه فرمود. وفاداری ابوسلمه به بنی عباس و تثبیت امامت در خاندان آنها، نشان از جدی نبودن دعوت او است. حتی اگر فرض شود که او در دعوت خود مصمم بوده ولی به کرسی نشاندن چنین امری با وجود اشخاصی چون ابومسلم و عباسیان عملی نبوده و پذیرفتن آن، افتادن در ورطه نابودی بود. شاید قتل ابوسلمه و ابومسلم به دست عباسیان، بهترین شاهد بر این امر باشد.


ج: برخورد با منصور

بخش اخیر زندگی امام صادق - علیه السلام - مصادف بود با دوران حکومت منصور. امام صادق - علیه السلام - در میان بنی هاشم به عنوان یک شخصیت معنوی منحصر به فرد مطرح بود. [11]او در زمان منصور از شهرت علمی برخوردار بوده و مورد توجه بسیاری از فقیهان و محدثان اهل سنت بوده است. طبیعی بود که منصور با توجه به کینه شدیدی که نسبت به علویان داشت، آن حضرت را به شدت زیر نظر گرفته و اجازه زندگی آزاد به او نمی‌داد. امام صادق - علیه السلام - نیز همانند پدرانش اعتقاد خود را دایر بر این که امامت حق منحصر به فرد او بوده و دیگران آن را غصب کرده‌اند، پنهان نمی‌داشت و برخورد بعضی از اصحاب او در موضوع مفترض الطاعه بودن آن حضرت، نشانگر اعتقاد راسخ شیعه به این امر است. امام صادق - علیه السلام - در حدیثی می‌فرماید: ْنِی الاسلام علی الخمس، علی الصلاه و الزکاه و الحج و الصوم والولایه، قال زراره: فقلت: أی شیء من ذلک أفضل؟ فقال: الولایه أفضل لأنها مفتاحْهْنُّ والوالی هو الدلیل علیهن.[12] اسلام روی پنج اصل استوار است، نماز، زکات، حج، روزه و ولایت. زراره می‌گوید: پرسیدم: کدام یک از اینها از اهمیت بیشتری برخوردار است؟ فرمود: ولایت، زیرا ولایت کلید اصول دیگر است و والی است که مردم را به این مطالب هدایت می‌کند. در این روایت، ولایت به عنوان اصلی مطرح شده که اجرای دیگر اصول، در گرو وجود آن است. این روش برای منصور بسیار خطرناک بود. به این جهت مترصد فرصتی بود تا به بهانه‌ای امام را به شهادت برساند. ابن عنبه می‌نویسد: منصور بارها تصمیم به قتل آن حضرت گرفت ولی خدا او را حفظ کرد.[13]
فعالیت‌های امام به طور عمده در پنهانی انجام می‌گرفت و آن حضرت مکرر اصحاب خود را به کتمان و حفظ اسرار اهل بیت - علیه السلام - دستور می‌داد، چنانکه روایات زیادی در این زمینه از آن حضرت نقل شده است.[14] به این جهت، چگونگی کار امام در تاریخ، به طور دقیق گزارش نشده است، اما همانگونه که پیش از این گفتیم، رهبری شیعه به طور مسلم دارای برنامه‌ها و فعالیت‌های پنهانی در جهت انسجام امامی مذهبان بوده، چیزی که در دوره‌های بعد آثارش هویدا گشت.
امام معمولا از رفت و آمد به دربار منصور ـ جز در موارد سرباز می‌زد و به همین سبب هم از طرف منصور مورد اعتراض قرار می‌گرفت.[15]چنانکه روزی به آن حضرت گفت: چرا مانند دیگران به دیدار او نمی‌رود؟ امام در جواب فرمود:
لیس لنا ما نخافک من أجله و لا عندک من أمر الآخره مانرجوک له ولا أنت فی نعمه فنهنیک و لا تراها نقمه فنعزّیک بها، فما نصنع عندک؟[16] ما کاری نکرده‌ایم که به جهت آن از تو بترسیم؛ و از امر آخرت پیش تو چیزی نیست که به آن امیدوار باشیم؛ و این مقام تو در واقع نعمتی نیست که آن را به تو تبریک بگوییم و تو آن را مصیبتی برای خود نمی‌دانی که تو را دلداری بدهیم، پس پیش تو چکار داریم؟ بدینگونه بود که امام نارضایی خود را نسبت به حکومت او ابراز می‌داشت، چنانکه با توصیه‌های سیاسی به افراد مانند: «ایاک و مجالسه الملوک»[17]، «بر تو باد که از همنشینی پادشاهان دوری کنی» یاران خود را نیز از همنشینی سلاطین بر حذر می‌داشت. و نیز می‌فرمود: «کفاره عمل السلطان الإحسانْ إلی الاخوان».[18] کفاره همکاری با سلطان، نیکی به برادران است. آن حضرت عالمانی را که به دربار شاهان رفت و آمد داشتند، از این کار بیم داده و می‌فرمود: الفقهاء أ
‎ُمناء الرّْسل فاذا رأیتم الفقهاء قد رکبوا الی سلاطین فاتّهموهم.[19] فقیهان امنای پیامبرانند، اگر فقیهی را ببینید که پیش سلاطین رفت و آمد دارد، او را متهم کنید. روزی منصور از آن حضرت پرسید: یا أبا عبدالله! لِمُ خَلَقُ الله تعالی الذُّباب؟ فقال: لیذِلَّ به الجبابره.[20]
ای ابا عبدالله! خدا پشه را برای چه آفریده است؟ فرمود: برای این که دماغ زورگویان را به خاک بمالد. در نقل دیگری آمده است که منصور به امام گفت: نحن و أنتم فی رسول الله سواء، فقال: لو خطب الیکم رسول الله - صلی الله علیه و آله و سلم - قد تزو‏ّج منکم لجاز له و لایجوز أن یتزو‏ّج منّا، فهذا دلیل علی أنّا منه و هو منّا.

نسبت ما و شما به رسول خدا - صلی الله علیه و آله و سلم - برابر است. حضرت فرمود: اگر از دختران شما خواستگاری کند مجاز است اما از ما نمی‌تواند. این دلیل آن است که ما از او هستیم و او از ما.[21] روایاتی که تحت عنوان: «لا تحاکموا الی الطاغوت»، «طغیانگران را به داوری انتخاب نکنید» از امام صادق - علیه السلام - نقل شده، نشانه طرز برخورد وی با قدرت حاکم است. آن حضرت در جواب سؤالی در این زمینه فرمود: ... من تحاکم الیهم ـ السّْلطان و القضّاه ـ فی حق او باطل، فانَّما تحاکم الی الطاغوت...[22] هر کس داوری در امور خود اعم؛ از حق یا باطل را به آنان ـ حاکم یا قضات منصوب وی ـ واگذار کند، او طغیانگری را به داوری پذیرفته است. کسانی چنین تصور کرده‌اند که امام لزوما باید در صدد تحریک مردم برای قیام بر ضد حاکمیت بر می‌آمد. باید گفت این باور و عقیده زیدیان بود که در عین داشتن قیامهای سخت بر ضد حکومت عباسی، دارای پشتوانه فقهی و فرهنگی محکم و ریشه نبودند. چنین امری در تاریخ شیعه بوده که مذهب امامیه بیشتر در پی تحکیم بنیادهای فکری خود بوده و شاید همین امر موجب شده تا از همان زمان، نام مذهب شیعه از نام امام صادق - علیه السلام - که در این جهت از سایر امامان ممتاز بودند، به عنوان مذهب جعفری شناخته شود.[23] در حقیقت، امامت آن حضرت از این زاویه باید مورد بحث واقع شود، امامتی که در نهایت از سیاست فرهنگی به معنای مصطلح آن می‌رسد. از اینجا است که می‌توان به اشتباه فاحشی که شهرستانی مرتکب آن شده، پی برد. او در مقام وصف برخورد اجتماعی امام می‌نویسد: ما تعر‏ّض للامامه قطُّ ولا نازع أحُداً فی الخلافه قطّ.[24]

 

 

  2   3